علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

بهار در پاییز

نام خدا

وقتی با هم می ریم بیرون هر کسی رو توی خیابون می بینی بلند میگی: اَلام - سلام- و اینقدر این اَلام گفتن رو میگی تا جوابش رو بشنوی وقتی هم توی ماشین هستیم به همه دست تکون میدی و میگی : آقا ... اَلام پلیس ... اَلام آنوم ... اَلام چه زیباست این سلام که نامی است از نام های خدا.... و تو آن را به همه هدیه میکنی ... با دلی پاک و معصوم خدایا خوبم محافظ و مراقب هدیه ات به من باش ...آمین  + سلام نام خداست و سلام علیکم یعنی خدا با شماست چه خوب است که آدمی در همه کس خدا را ببیند(مصباح الهدی- سخنان عارف واصل مرحوم دولابی )   ...
13 مهر 1392

مکالمه ای بی نظیر

وقتی تلفن خونه زنگ می زنه من و تو با هم مسابقه می ذاریم که کی زودتر میره جواب تلفن رو میده و همیشه تو باید برنده باشی گوشی رو بر میداری -خاله جون یا مادرجون پشت خطِ- اَلو ... اَ لام... خوفی...  آقا جون هست؟ خاله هست؟ عمو هست؟ بیا اونه علی استَر بازی!! و ... و میگویی هر چه که من به تو بگویم و در پایان هم خودت خداحافظی میکنی تایی ندایی؟ (کاری نداری؟) خّافظ (خداحافظ) و با دست هم بای بای میکنی ماشاالله – شکرت خدایا- ...
13 مهر 1392

تکان خوردیم

دیشب میهمانان عزیزی داشتیم به قول علی اصغر مامان جون حاجی و آقا جون حاجی میهمانمان بودند و خانه مان گرم شد با حضورشان اما اتفاق بسیار ناخوشایندی افتاد من توی آشپرخونه بودم که ناگهان احساس کردم همه چی داره میلرزه، پنجره ها، شیشه گاز و ... احساس خیلی بدی بود فکر کردم زلزله است ولی گفتم نه شاید من این طور خیال می کنم اما صدا و لرزشش به حدی بود که فکرم به یقین تبدیل شد بدو بدو و سراسیمه خودمو به اتاقی که بقیه بودند رسوندم و گفتم داره زلزله میشه اونا هم که انگار این صدا رو احساس کرده بودند اما نه به اندازه من ...خونسرد تر بودند اما همه مون حسابی ترسیده بودیم و همه ریختیم توی حیاط خونه که من نرسیده به حیاط افتادم زمین و حالم بد شد آق...
13 مهر 1392

يواش

بابا مشغول رانندگي است و تو طبق معمول توي بغل من نشسته اي بابا پايش را روي گاز مي گذارد و كمي سرعتش زيادتر ميشود و تو بلند ميگويي... بابايي يواش!!! اين يعني تو حواست به همه چيز هست خداياااا  شكرت
13 مهر 1392

جوجه فینگیلی

داریم با هم بازی میکنیم ... به قول خودت بالش بازی ... تو بالش رو روی صورت من میذاری و منو هل میدی تا من بیفتم و این رو خوب می فهمی که باید جایی نشسته باشم که بتونم بیفتم برای همین بهم پیشنهاد میکنی مامان ایجا بشین ... ایجا بشین ... بالش بازی صدای خنده هایت بالا می رود صدایت میزنم ای جوجه فینگیلی ناقلا تو : نه من علی استرم ... جوجه خالی بازی (یعنی: با جوجه ای که خاله داره بازی میکنم) و این بالش بازی ادامه دارد... خدایا شکرت برای وجود علی اصغرم... پاره تنم
13 مهر 1392

ایـن چــیه ؟؟

مامان ... این چیه؟؟ این چیه ؟؟ بابا ... این چیه؟؟ هر جایی می ریم ... هر چیزی رو که می بینی ... می پرسی.... و شاید چندین بار این سوال را تکرار کنی و ما جوابت را می گویم چندین و چند بار... بازی جالبیست ... گاهی من می پرسم این چیه.... و گاهی هم تو .... الحمدلله...شکرالله
13 مهر 1392

کی بود؟ چی بود؟

تو در حال بازی کردن .... تلفن خونه زنگ می زنه  ... گوشی رو برمیدارم بعد از اینکه صحبتم تموم میشه و قطع میکنم بدو میای پیشم و میپرسی : مامان کی بود؟؟ !! .... توی آشپرخونه مشغول کار هستم و چیزی از دستم می افته بدو میای پیشم و میگی : چی بود؟چی کار شد؟ اونوقت من می مونم  و این همه سوال ...کی بود؟... چی بود؟ ... چیکار شد؟ ... این چیه؟    و این یعنی اینکه تو به همه چیز و همه جا توجه داری حتی اگه در حال بازی باشی شکرت خدای مهربانم ...
13 مهر 1392