علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

بهار در پاییز

عمو زنجیرباف

بازی میکنیم یک بازی قدیمی و دوست داشتی توی این بازی  تو عمو هستی با بَده (بله) گفتن هایت عمو زنجییر باف..... بَده زنجیر منو بافتی ..... بَده .... بابا اومده و...تو ... چی چی نخود و کشمش .... بخور و بیا با صدای چی مَو مَو.... چقدر قشنگ و زیباست بازی با تو، با تویی که عاشق بازی هستی  و من عاشق تو و خدای تو
20 فروردين 1392

روزهای با هم بودن

این دو روز تعطیلی اولین روزهایی بودش توی سال جدید که ما با هم به تفریح می رفتیم یعنی امسال اولین سالی بودش که تو راه می رفتی و لذت میبردی از طبیعت – از بهار زیبا- از کنار هم بودنمون خلاصه این دو روز رو که با هم به خارج از شهر و به طبیعت اطراف رفتیم تو حسابی ذوق می کردی و خوشحال بودی از این که توی بیابون ها خودت می تونی راه بری  و دستت رو هم به هیچ کس ندی توی راه اگر زباله ای رو میدیدی اَه اَه می گفتی و تا چشمت به آب می افتاد اشاره میکردی و میگفتی باب (یعنی آب) و هر حیوانی رو که میدیدی  تقلید صداشو در می آوردی و ......... گاهی هم اینقدر اعتماد به نفست زیاد می شد که از تپه ها هم میخواستی تنها بالا بری و این دو روز ب...
14 فروردين 1392

بابا ... نیشت

بابایی طبق معمول هر ماه رفته به سفر وسوال ما از علی اصغر که بابایی کجاست و جواب میده : نیشت موقع خواب وقتی میخوایم بخوابیم به بالشت بابا اشاره میکنی و  میگی: بابا نیشت آفرین به تو که معنی نیستی رو میفهمی و درک میکنی که چی هست و چی نیست خدایا شکرت.... شکراً لله ...
14 فروردين 1392

توی ده شلمرود

این روزها توی ده شلمرود شده شعر هر روزه ما برای تو حسنی نگو بلا بگو – تنبل تنبلا بگو – موی بلند روی سیاه ناخن دراز و واه واه گفتنش برای توست واه واهی که دل ما را آب میکند و خنده را بر لب هر شنونده و بیننده ای که این روزها میهمانمان هستند مینشاند و همه را ذوق زده میکند این روزها شیرین زبانی های تو شیرینی همه میهمانی هاست (چه میهمان بیاید چه به میهمانی برویم) خدایا محافظش باش ...
7 فروردين 1392

دو ... دوتا

چند روزییست عدد 2 را آموخته ای با هم شمارش را شروع میکنیم و من میگویم یک و تو انگشت کوچکت را گرفته ای و میگویی دوووو و من بعدی و تو فقط دوووو حال از تو میپسرسیم: مامان رو چند تا دوست داری؟ میگویی... دوتا بابا رو چند تا دوست داری؟ دوتا  و این دو تای تو برای من اندازه یک دنیاست تو که تمام دنیای من هستی دوستت دارم تا بی کران ها ، تا دنیا دنیاست، تا قیامت خدای مهربان دنیایم را به تو می سپارم
10 اسفند 1391

مهربانم

لحظه هایی هست که خیلی برام دلنشین و زیباست ...   لحظه های ناب لحظه های به یاد ماندنی اون لحظه ای که داری شیر می خوری و یک لحظه سر تو میاری نزدیک صورتمو و یک بوس ناز و آبدار نثارم میکنی بوسه ای که منو از خود بی خود میکنه که این بهترینه از طرف تو از طرف تویی که میدونم قدردانی ... میدونم درکت بالاست ... می دونم مهربانی عزیزم ای خدای مهربانتر شکرت
6 اسفند 1391

زندگی من

عروسی خاله جون و آماده شدن واسه اسباب کشی  دلیلی شد تا من شش روز مرخصی بگیرم و کمی بیشتر کنار ناز پسرم باشم این مرخصی ها من و تو رو بیشتر به هم وابسته میکنه طوری که الان توی اداره همش دلم هواتو می کنه و میخواد که پیشت باشم و تو هم که گویا دل کوچولوت واسه مامانی تنگ شده کمی بهانه گیر شدی وقتی با تو هستم معنی زندگی رو می فهمم چون تمام زندگی من تو هستی نازنینم ببخش مرا برای دوریم از تو – انشاءالله فرصتی باشد برای جبران خدایا علی اصغرم را به تو می سپارم
6 اسفند 1391

بزرگ مرد کوچک من

این روزها تو پا درون کفش میکنی و خودت با پای خودت  راه میری و فقط هم میخوای بری توقف معنایی ندارد وقتی به تو نگاه می کنم به خودم می بالم تو همان فرشته کوچولویی هستی که وقتی به دنیا امدی هیچ توان و قدرتی نداشتی و حال این همان فرشته کوچک است که قد کشیده و بزرگ شده و روی پاهای خودش می ایستد و راه می رود آه ... چه لذتی داره وقتی من دست توی دست تو دارم و دارم با تو راه میرم و تو چه کیفی می کنی وقتی راه میری و دیگر مایل به نشستن در ماشین نیستی و هنگام سوار شدن کمی گریه میکنی مرد کوچک من ..... به تو قول می دهم همراه با گرم شدن هوا من نیز همراه تو باشم در پیاده روی و گردش  کمی صبر کن ... بزرگ مرد کوچک من ...
17 بهمن 1391

وقتی میخوابی ..

وقتی بعد از کلی بازی و راه رفتن خسته میشی و از من طلب شی میکنی و بعدش همراه با شی خوردن خوابت میبره اونجاست که معصومیت و مظلومیتت  بیشتر به چشم میاد وقتی می خوابی انگار خونه سوت و کوره و هیچ کس توی خونه نیست وقتی می خوابی انگار که خونمون تاریک و روشنایی نداره وقتی می خوابی من محو تماشای تو میشم  که چه پاک و معصوم سرت رو روی بالشتکت گذاشتی و خوابیدی و من بالای سرت  آیته الکرسی و ... میخونم تا خوابهای خوب ببنی خوب بخواب عزیزکم ...
17 بهمن 1391