علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

بهار در پاییز

دو ... دوتا

چند روزییست عدد 2 را آموخته ای با هم شمارش را شروع میکنیم و من میگویم یک و تو انگشت کوچکت را گرفته ای و میگویی دوووو و من بعدی و تو فقط دوووو حال از تو میپسرسیم: مامان رو چند تا دوست داری؟ میگویی... دوتا بابا رو چند تا دوست داری؟ دوتا  و این دو تای تو برای من اندازه یک دنیاست تو که تمام دنیای من هستی دوستت دارم تا بی کران ها ، تا دنیا دنیاست، تا قیامت خدای مهربان دنیایم را به تو می سپارم
10 اسفند 1391

مهربانم

لحظه هایی هست که خیلی برام دلنشین و زیباست ...   لحظه های ناب لحظه های به یاد ماندنی اون لحظه ای که داری شیر می خوری و یک لحظه سر تو میاری نزدیک صورتمو و یک بوس ناز و آبدار نثارم میکنی بوسه ای که منو از خود بی خود میکنه که این بهترینه از طرف تو از طرف تویی که میدونم قدردانی ... میدونم درکت بالاست ... می دونم مهربانی عزیزم ای خدای مهربانتر شکرت
6 اسفند 1391

زندگی من

عروسی خاله جون و آماده شدن واسه اسباب کشی  دلیلی شد تا من شش روز مرخصی بگیرم و کمی بیشتر کنار ناز پسرم باشم این مرخصی ها من و تو رو بیشتر به هم وابسته میکنه طوری که الان توی اداره همش دلم هواتو می کنه و میخواد که پیشت باشم و تو هم که گویا دل کوچولوت واسه مامانی تنگ شده کمی بهانه گیر شدی وقتی با تو هستم معنی زندگی رو می فهمم چون تمام زندگی من تو هستی نازنینم ببخش مرا برای دوریم از تو – انشاءالله فرصتی باشد برای جبران خدایا علی اصغرم را به تو می سپارم
6 اسفند 1391

بزرگ مرد کوچک من

این روزها تو پا درون کفش میکنی و خودت با پای خودت  راه میری و فقط هم میخوای بری توقف معنایی ندارد وقتی به تو نگاه می کنم به خودم می بالم تو همان فرشته کوچولویی هستی که وقتی به دنیا امدی هیچ توان و قدرتی نداشتی و حال این همان فرشته کوچک است که قد کشیده و بزرگ شده و روی پاهای خودش می ایستد و راه می رود آه ... چه لذتی داره وقتی من دست توی دست تو دارم و دارم با تو راه میرم و تو چه کیفی می کنی وقتی راه میری و دیگر مایل به نشستن در ماشین نیستی و هنگام سوار شدن کمی گریه میکنی مرد کوچک من ..... به تو قول می دهم همراه با گرم شدن هوا من نیز همراه تو باشم در پیاده روی و گردش  کمی صبر کن ... بزرگ مرد کوچک من ...
17 بهمن 1391

وقتی میخوابی ..

وقتی بعد از کلی بازی و راه رفتن خسته میشی و از من طلب شی میکنی و بعدش همراه با شی خوردن خوابت میبره اونجاست که معصومیت و مظلومیتت  بیشتر به چشم میاد وقتی می خوابی انگار خونه سوت و کوره و هیچ کس توی خونه نیست وقتی می خوابی انگار که خونمون تاریک و روشنایی نداره وقتی می خوابی من محو تماشای تو میشم  که چه پاک و معصوم سرت رو روی بالشتکت گذاشتی و خوابیدی و من بالای سرت  آیته الکرسی و ... میخونم تا خوابهای خوب ببنی خوب بخواب عزیزکم ...
17 بهمن 1391

چهاره ... پانزده

این روزها وقتی میخندی سفیدی دندونات خیلی زیاد توی ذوق می زنه  و زیبا تر شدی وقتی خیلی زوم می شم روی دهانت متوجه دو تا تازه وارده دیگه میشم  .... دو تا از پایین الحمدالله این 2 تا بدون دردسر بیرون اومدن و تقریبا داره فک پایینت کامل میشه وای خدای بزرگ این همون جوجه کوچولویی هستش که وقتی به دنیا اومد هیچی دندون نداشت ولی حالا به لطف تو داره یکی یکی دندوناش بیرون میان و خودشونو نشون میدن خدایا شکرت
17 بهمن 1391

گریه و قهر

وقتی چیزی را میخواهی ولی خلاف میلت عمل شود یا اینکه من کاری جز خلاف میلت انجام دهم دستان کوچکت را بر روی صورت پاکت می گذاری سر بروی زمین  گریه می کنی ... آن هم نه گریه واقعی این گریه ..گریه ای است برای لوس نشان دادنت برای اینکه دلم را آب کنی و من گوش به فرمان تو باشم و من به سراغت می آیم و تو را نازت میکنم و نازت می خرم و تو  زیرکانه می خندی از اینکه پیروز میدان شدی گاهی هم من با تو این بازی را میکنم مثلا همین که میگویم من با تو قهرم اگر غذایت را نخوری این تو هستی که گریه ملوسانه ات را نثارم می کنی و من را بازنده می کنی خدایا محافظش باش ...
12 بهمن 1391

روزهای با هم بودن

  عاشق روزهای تعطیلم روزهای تعطیلی که من و تو و بابایی با هم هستیم روزهایی که تو فقط پیش خودمی و من میتونم از صبح تا شب برات مادری کنم روزهایی که صبح ها هر یک یا دو ساعتی صدای ماما گفتنت توی خواب میاد و منو مستم میکنه و وقتی چشمهای کوچولوت رو باز میکنی و میبینی من کنارتم دوباره میخوابی روزهایی که صبحاش دیگه مجبور نیستم ساعت 7 لباس تن نازنینم کنم و ببرمش خونه مادرجون روزهایی که باهم  صبحانه میخوریم سه نفری ای کاش همه روزهای خدا واسه من تعطیل بود خدا خودش میدونه که در حال حاضر مجبورم برم سرکار و شش یا هفت ساعت از تو دلبرم دور باشم هر چند از جایی که هستی مطمئنم مادر جون همون طور که واسه من مادر خوب و نمونه ا...
12 بهمن 1391

تاد

وقتی وسیله ای توی دستت هست و یکهو می افته روی زمین صدای نازنینت رو می شنوم که میگه: تاد (افتاد) ماما .... تاد و اونو به من نشون میدی تا من بهت برسونمش گاهی بشقابی ...لیوانی از دستت می افته و میشکنه و تو به نشان تاسف و یا تقلید از ما دستت رو به پات میکوبی و نُچ نُچ میکنی  و میگی .... تاد فدای سرت عزیز دلم .... تنت سالم ...
11 بهمن 1391