علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

بهار در پاییز

واکسن یک سالگی

الان که دارم برات می نویسم کم کم دارم آماده میشم برای زدن واکسن تو هفته پیش باید میزدی ولی چون شربت آموکسی می خوردی نزدن و قرار بر این هفته و امروز شد استرس زیادی دارم در حلی که از مامانای نی نی سایت پرسیدم و اکثرا گفتند واکسنش موردی نداره ولی بازم استرس دارم شایدم استرسم بیشتر واسه وزنت باشه که فکر می کنم از 2 ماه پیش کمتر شده باشه (خدا نکنه) الان باید تو 10 و 500 باشی ولی توی مهرماه 9کیلو 200 بودی تو اگه الان 10 کیلو باشی من راضیم حالا وقتی بر گردم آنچه در بهداشت گذشت رو می گم خدایا به امید تو  
26 دی 1391

دغدغه های جشن تولد

این روزا با اینکه قراره جشن تولد ساده ای واست بگیرم ولی خیلی سرم شلوغه دست باباییت درد نکنه آخه داره خیلی کمکم میکنه دو روزه که هر روزش رو می ریم خرید وسایل تولد و شام و سفارش کیک و شیرینی شام قرار شده که ساندیوچ نون تست با سالاد اولیه بدیم و قراره خاله آسیه و خاله زینب و عمه وحیده بیان کمکم توی تزیین اتاق و درست کردن غذاها انشاالله واسشون جبران کنم خدایا کمک کن تا تولد پسری به خوبی و خوشی برگزار بشه - آمین-      
26 دی 1391

اولین تولد

بالاخره تولد یکسالگی پسر گلم به خیری و خوشی برگزارشد یک تولد کوچولو و ساده به من که خیلی خوش گذشت از همین جا از خاله آسیه و عمه وحیده و خاله زینب(زن عمو) واسه کمک کردن به من ازشون تشکر میکنم ولی تو پسرکوچولوی من کمی خسته شدی و آخرا همش نق میزدی این چند روزکه فرصت نکردم عکساتو اماده کنم انشالله سرفرصت حتما میذارمش- ببخشید که مامان تنیلی داری-      
26 دی 1391

نگاه ...

گاهی اوقات وقتی با هم تنها هستیم توی خونه یا توی ماشین یهو زل میزنی و نگام میکنی یک نگاه خاص و دوست داشتنی بعد صورتمو ناز میکنی ویک بوس آبدار برام میفرستی و من دلم غش میره و تو رو بوسه بارونت میکنم میدونم  توی اون نگاهت حرفا داری برام. ...
26 دی 1391

بزرگ شدی دلبرم

دیشب با بابایی داشتیم فیلم دوران شش ماهگیت رو می دیدیم چه کیفی کردم و شکر کردیم خدا رو برای تو چه دلبری میکردی توی فیلم ها ، چه دورانی بود اون وقت ها وچه دورانی است این ایام، تکرار نشدنی و فراموش نشدنی توی صحنه ای از فیلم وقتی نشسته بودی به پشت میفتی زمین و گریه میکنی و منم با تو گریه می کردم وقتی داشتم فیلم رو میدیدم دوباره اشک توی چشمام حلقه زد و گریه ام گرفت برای تو، برای خاطرات اون دوران و حالا ماشاالله بزرگ شدی و خودت میشینی، پا میشی ، راه میری، حرف می زنی و ... خداوند تو را حفظ کند
26 دی 1391

اسباب کشی

چه لذتی داره با تو وروجک وسایل خونه رو تو جعبه چیدن تو هم دست کمک مامان و بابا هستی جعبه های خالی رو به ما میدی ظرف ها رو از توی کابینت در میاری تو هم می خوای مثل باباجون به جعبه ها چسب بزنی و .... ولی خداییش دیشب چه حالی کردم با تو جوجه فینگیلی خدایا کی باشه پسرم بزرگ بشه و دست کمک مامانش باشه – آمین- خدایا خودت نگهدارش باش
26 دی 1391

شیرین عسل

وقتی من و بابایی داریم با هم حرف می زنیم این وروجک یهو می افته وسط حرفامون و میگه مامان / بابا و دنبالش یک چیزی رو به ما نشون میده یا شیرین کاری از خودش درمیاره که ما بهش توجه کنیم یا اگر بابا بزرگ جون داشته باشه با خاله یا کَسه دیگه ای صحبت کنه باز این ملوسک میاد وسط و سرشو با ناز کج میکنه و میگه بابا بابا (یعنی بیا بازی کنیم)  بیچاره بابابزرگ هم که چه بازیهای تو این سنش با تو وروجک نمیکنه تازه با اینکه دستش هنوز توی گچه و خوب نشده ولی از بازی با تو دست بر نمیداره و تو شیرین عسلی هستی همه جا  ....مخصوصا توی قلب   مامانت ...
26 دی 1391

الو کردن با مامانی

امروز که طبق معمول هر روز به خونه مادر جون زنگ زدم تا احوال شما گل پسر رو بپرسم گوشی رو از مادرجون گرفتی و با اون صدای قشنگت کلی واسه من دَدَ کردی و "ماما" گفتی و منم اینجا دلم ضعف رفت - دلم برات یک ذره شده آقا گل پسر / کاش این نیم ساعتم زودی بگذره تا عزیزدلم بیای توی بغلم «این دَدَ کردنت دقیقا مثل اون کلیپی هستش که من موقع بارداری دائم نیگاه میکردم توی این کلیپ دو تا پسربچه هستند که با دَدَ کردن دارن با هم صحبت میکنند» ...
26 دی 1391

راه راه تی تی

دو سه روزه که اقا علی اصغر می تونن بدون کمک سه یا چهار قدمو تنهایی برداره و ماهم کلی ذوق میکنیم الان که 10 ماه و 23 روزشو فکر کنم تا یک ماه دیگه قشنگ قشنگ بتونه راه بره -انشاالله-   ...
26 دی 1391

پیچیدن صدا

وقتی توی راهرو خونه هستیم که میخوایم بریم بیرون متوجه شدی که اینجا صدا میپیچه و تا از در خونه مییایم بیرون داد میزنی و میگی آ آ و منم همصدا با تو شروع به داد زدن میکنم (البته زمانی که صاحبخونه نباشه) تا رسیدن به پایین  کلی با هم ذوق می کنی الهی قربونت برم
26 دی 1391