علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

بهار در پاییز

بندگی

صدایم میزنی ماما .... و بعد دستهای کوچکت را روی پاهایت میکشی (مسح پا) و بدو بدو میروی کنار شیرآب ( یعنی میخوام وضو بگیرم) و من تو رو بغلم میکنم و کمی آب به دستات میزنی و بعد مثل یک مرد می ایستی و دستهای کوچکت را روی پاهای نازت میکشی و بعدش بدو میری سراغ مهر و جانماز دستانت رابه نشانه نیت بالا و پایین می اندازی بعدش روی زمین دراز میکشی و سرت را روی مهر می گذاری (سجده) در پایان ....دستهای پر از نیازت را به درگاهش بلند میکنی و انشگتان کوچکت را شمارش میکنی و به قولی یاالله یا الله میکنی قبول باشد عزیز مادر
3 بهمن 1391

باز هم تنهایی

امروز بابایی برای کارهای اداریش رفت ماموریت و ما مجددا تنها شدیم هر چند من دلم به تو خوش و می تونم خودمو با تو سرگرم کنم تا کمتر دلتنگ بابایی بشم  ولی باباجون اونجا تنهاست و دلش برای تو خیلی تنگ خواهد شد خدایا همسرم و بابای علی اصغر رو به تو سپردم
2 بهمن 1391

14 ماه

چهارده ماهگیت مبارک... چهارده ماه گذشت و در این 14 ماه این تو بودی که به زندگیمون روح دادی و طراوتش رو بیشتر کردی این تو بودی که امید به زندگی رو در ما بیشتر کردی این توبودی که تمام فکر و ذهن و زندگیمون شده بودی این تو بودی که هر کجا که می رفتیم خرید اول برای تو بود و بعد خریدهای دیگر این تو بودی و هستی و خواهی بود دوستت دارم در پناه 14 معصوم باشی معصوم کوچک من
2 بهمن 1391

اَه ... بَه بَه

چه زیبا ادا میکنی کلمه نا زیبای اَه را وقتی بیسکوییت یا غذا میخوری و روی زمین میریزه  با دستای کوچولوت روی فرش رو پاک میکنی و میگی اَه و بعد  از من میخوای که بهت جارو دستی بدم تا فرش رو جارو کنی و تو چه زیبا جارو میزنی فرش را تا پاک شود از زشتی وقتی پوشکت رو عوض میکنم با یک اه کشیده اون رو مهمان زباله دان میکنی و چه خوب میدانی چه چیزهایی اه است و سریع آن ها را روانه سطل زباله میکنی بَه این را نیز زیبا میگویی همراه با کجی سر و ادایی ناز وقتی منو در حال پخت غذا میبینی میای توی آشپزخونه میگی : ماما ... بــَه و من تو را در بغل گرفته و همراه میشوی با  من  در پخت غذا به به به تو نازنین پسر ...
30 دی 1391

منشی تلفن

این روزها اگه کسی خونه باباجون زنگ بزنه اول کسی که میره سراغ تلفن و گوشی رو برمیداره تویی و با صدای نازت میگی اَ (الو) و کمی طرف رو پشت خط نگه میداری تا مادر جون یا آقاجون میای و گوشی و از تو فسقلی بگیرن من هم که صبحها زنگ میزنم تا احوال پرس تو گل پسرم باشم خودت میای گوشی و برمیداری و میگی : اَ و من اینجا توی اداره دلم برات غش میره   دلم میخواد از همین پشت تلفن تو رو بوسه بارونت کنم ولی حیف که از پشت این خطوط تلفن  دستم بهت نمیرسه   دلم میخواد یک دل سیر برام از همین پشت تلفن صحبت کنی ولی حیف که زود گوشی و میذاری و میری سراغ بازیت   ای ورورجک مامان ...
28 دی 1391

شیر ...

چه زیباست ادای این کلمه از دهان تو ......لبهای کوچکت را غنچه میکنی  و و دندونات رو روی هم میزاری و میگی : شی (شیر) اگه شیشه شیرت جایی در تیررس دیدت باشه  اونو با به اشاره به من نشون میدی و میگی : ماما ... شی تا من برات شیر رو گرم کنم شیر عسلت رو آماده کنم میای توی آشپزخونه و منتظر میشی تا من شیشه ات رو بهت بدم و بعد با چه اشتهایی این شی و توی دست میگیری و میخوری راه میری و شی میخوری بازی میکنی و شی میخوری هر روز صبح که زنگ میزنم تا احوالپرس تو نازنین باشم وقتی میای پشت تلفن ازت میپرسم علی اصغر چی خوردی : تو هم با صدای قشنگت میگی شی گوارای وجودت عزیز نازم   ...
28 دی 1391

نی نی های 92

انشالله سال آینده به دختر / پسر عمه های علی اصغر اضافه می شه چون دوتا از عمه های علی اصغر الان باردارند و عمه بزرگه تیر ماه سال دیگه و عمه کوچیکه شهریور یا مهر ماه سال دیگه نی نی هاشون به دنیا میاد نی نی عموجون هم که معلوم شد پسر هستش و خرداد به دنیا میاد   خلاصه سال آینده 3 تا نی نی کوچول دیگه به جمع خانواده بابایی اضافه میشه و تعداد نوه های بابابزرگ از 7 تا به 10 تا میرسن ...
28 دی 1391

دلم و دلت بهانه هم می گیرند

امروز از وقتی از خواب پا شدی همش نق می زدی و میخواستی بغلم باشی فهمیدم فهمیدی که امروز چه خبره فهمیدی که امروز بازم مامانی باید بره سرکار و تو تنها باشی فهمیدی همکارم مرخصی و من نمیتونم پاس شیرم رو بیام و باید 1 ساعت بیشتر وایستم که این یک ساعت عمریه واسه من فهمیدم وقتی بهت نگاه میکردم داشتی به چی فکر می کردی و چطور توی ماشین موقع رفتن خونه مادرجون خودتو چسبونده بودی به منو چقدر مظلوم شده بودی اون موقع موقع خداحافظی باهات صحبت کردم ولی میدونستم بازهم دلت پره و حتما تا ظهر ... الان زنگ زدم خونه مادرجون گفت از صبح هیچی که نه ولی مثل همیشه خوب صبحانه و شیرت رو نخوردی و گریه میکنی گفتم گوشی رو بدن دستت تا کمی برات حرف بزنم ولی ت...
26 دی 1391

واکسن

 واقعا لحظه ی غم انگیزی بود وقتی خانم دکتر داشت واکسنت رو میزد تو توی بغلم نشسته بودی و من با دستام دستتو گرفته بودم و چشمامو بسته بودم و تو گریه می کردی ولی دیگه خوشبختانه تموم شد اما استرسم به خاطر وزنت بی دلیل نبود وزنت از 2 ماه پیش فقط 350 گرم اضافه شده بود یعنی الان بودی  9 کیلو و 550 با قد 78 و دور سر 47 و اینا همش به خاطر مصرف شربتهای خشک کننده ای بود که مصرف می کردی بعد از اینکه واکسنت رو زدم یک ساعتی باهات خونه موندم تا خیالم راحت بشه و بعدش اومدم اداره  الانم دلم حسابی هواتو کرده جوجه فینگیلی
26 دی 1391